تبليغاتX
پرستو بگو کجائی؟بگو شماره ی جدیدت چنده؟



 ادامه ی این وبلاگ در این وبلاگ میباشد:

 

 

 love-parastoo.blogfa.com

 

وصیت من به پرستو

 

آره پرستو اومدم وصیتم رو برات بنویسم:

نمیدونی توی این چند ماهه نبودنت چی

کشیدم و چه دربه دریهائی کشیدم و

واسه فراموش کردنت نمیدونی به چه

چیزای کثیفی عادت کردم تا که فراموشت

کنم باشه بدجوری منو زیر پاهات له کردی.

پرستو دلم واسه دستات یه ذره شده

نمیدونی چقد دلم واسه اون دستای

خشکلت تنگ شده همیشه توی حسرتشون

میمونم و طرح قشنگ دستاتو فراموش نمیکنم

پرستو تنها دلخوشیم حرف زدن با عکسته

از اون عشق از اون همه روز فقط برام یه

عکس مونده که اونم اونقد بوسش کرده

کهنه شده میزارمش کنارم باهات حرف

میزنم سرمو میزارم کنار عکست انگار

کنارمی انگار سرم رو شونه هاته ولی نیست

عکستو محکم بغل میکنم میچسبونمش

به سینه ام وقتی میخوام دستمو بردارم

میبینم عکست چسبیده به تنم منو رها

نکرده باز هم معرفت عکست از خودت بیشتره

یادمه همیشه بهت میگفتم اگه دغدغه ای

داری فقط تو بغل خودم خالی کنم اغوش

من واسه دغدغه های تو همیشه آماده

است

وقتی وارد اتاق تنهائیم میشم طرح

قشنگ لبات روی دیوار اتاق بی کسیام

بدجوری دیونه ام میکنه بدجور یادته

آخرین بوسیدنت توی سینما بود یادته

آخرین باری که دستاتو گرفتم توی

ترمیتنال بود لحظه ی خداحافظیمون.

باور کن دلم واسه دستات تنگ شده

تو انسان نیستی تو یه حیوونی میدونی

چرا ؟ وقتی تو میدونستی من لیاقتت رو

ندارم چرا تاروزارو تا اینجا کشوندی

چرا منو به وجودت به دستات به لبات

عادت دادی چرا؟

تو یهپست فطرتی حالا بیا منو ببین

که واسه بوسیدنت باید خاک و ببوسم

یادته دستات و میبوسیدو انگشتاتو

میذاشتم لای لبام آروم میبوسیدمش

یادته؟ یادته؟

حالا منمو نبودن تو من مثل تو سنگدل

نیستم تو واست آدم زیاده اگه دلت بخواد

میتنی دستاتو بذاری توی هر دستی که

میخوای ولی منم که بدبختم فقط دستام

دستای تورو میخواد.

یادمه میگفتن حضرت موسی موقع کودکیش

از سینه ی هیچ زنی شیر نمیخورد تنها

سینه ی مادر خودش رو میخواست

منم تمام وجودم بهونه ی تورو گرفته فقطم

خودت رو میخواد دلم میخواد این همه

بهونه های قشنگ رو توی آغوشت خالی

کنم ولی نیستی ولی نیستی ..............

 

اما وصیت من به پرستو

آغوشتو به غیر من

به روی هیچکی وا نکن

 

منو از این دلخوشیا

آرامشم جدا نکن

 

من برای با تو بودن

پر عشقو خواهشم

 

واسه بودن کنارت

تو بگو به هرکجا پر میکشم

 

منو تو آغوشت بگیر

آغوش تو مقدسه

 

بوسیدنت برای من

تولد یک نفسه

 

چشمای مهربون تو

من به آتیش میکشه

 

نوازش دستای تو

عادته ترکم نمیشه

 

فقط تو آغوش خودم

دغدغه هاتو جا بذار

 

به پای عشق من بمون

هیچکس رو جای من نیار

 

مهره لباتو رو تنو

روی لب کسی نزن

 

فقط به من بوسه بزن

به روح و جسمو تن من

 

پرستو یادت نره اینو بدون توی اون پادگان

اسلحه هست گلوله هست شب و

تنهائی هست یاد تو هست جای خالی

دستات تو دستام هست اونجا کشیدن

ماشه برام خیلی راحته اینجوری

هم تو راحت میشی هم من

تو از دست من مزاحم راحت میشی

یادمه توی جواب نامه ی دادگاه نوشته

بودی همه ی این ۳۰ ما و حرفا تکذیب

میکنی و من قصد اذیت و اخاذی از

شمارو دارم

آره پرستو ۸ترم دانشگاه تکذیب

اره پرستو دستای الوده به دزدی تکذیب

آره پرستو از خودگذشتگی تکذیب

آره پرستو اون همه خاطره تکذیب

آره پرستو اون همه گناه به پای عشق تکذیب

آره پرستو آواره گیهای من تکذیب

آره پرستو قد مادرم دوست داشتم تکذیب

آره پرستو اون همه صحبتها ی شبانه تکذیب

آره پرستو اون ههمه اومدن و دیدنت تکذیب

آره پرستو مهر لبات تکذیب

آره پرستو بغل کردنات تکذیب

آره پرستو دستات گرفتن دستام تکذیب

آره پرستو همه و همه تکذیب

 

ولی اینو بدون من با یه دنیا نارضایتی از

پیشت رفتم حتی وقتی رفتی نگفتی

حلالم کن برات مهم نبود

من همیشه توی حسرت تو هستم و

میمونم ولی نمیدونم میون این همه حسرت

کی از تو خیر میبینه؟

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:56 توسط radikalpf |



کاش همونجور که توی روزای شادی کنارم

بودی و میخندیدی کاش اون روزا که تا آخر

شارژم پیشم بودی کاش اون وقتا که تا آخر

پول تو جیبیم بامن بودی که با هم شادباشیم

کاش مثل اون روزا از با من بودن لذت میبردی

وقتی از جونمم واست میگذشتم با کنایه

میگفتی دوست دارم کاش الانم توی بدبختیام

توی دربه دریام توی آوارگیهام پیشم بودی

آره پرستو مدرکمو گرفتم باورت نمیشه

اومدم خونه مادرم ساعتها اشک میریخت

یه لحظه اومد به تو حرفی بزنه نذاشتم

دستاشو بوسیدم گفتمم مامان اینجوری

نگو خدابزرگه آره پرستو خودت دیدی

خودت با من بودی دیدی که توی اون رزوا

چه بدبختیائی کشیدم

اینجا با در و دیوار این شهر دارم میمیرم

نمیدونی چه جوری پژمرده شدم ولی

بازم میگم خدابزرگه

هرکدوممون که بین ما بد بود خدا جوابشو

میده.

 

بی انصاف بی مروت سفرت خوش باشه

عزیز دلم بهت خوش بگذره

 

سلام پرستو ی عزیز سلام:

شاید که نه ،ولی مطمئن باش این آخرین

نوشته ی من یا که بهتره بگم این نامه ،

آخرین نامه ی من به تو میباشه....

پرستو بدون که نوشتن این نامه برام

خیلی سخته خیلی وقت بود که میخواستم

بنویسمش ولی قدرتش رو نداشتم تنها

دلخوشیم این وبلاگ بود که میومدم

با تو حرف میزدم برات درددلامو مینوشتم

ولی چه میشه کرد وقته رفتنه نمیدونم از

کجا برات شروع کنم به گفتن به نوشتن

ولی باید نوشت دلم میخواد خوب بخونیش:

 

پرستو جان عزیز دلم منوببخش که ازت

شکایت کردم دست خودم نبود مقصر

رفتار و حرفای پدرو مادرت بود خیلی بد

جوابمو دادن ،وقتی زنگ زدم به بابات

مثل مرد باهاش حرف بزنم گوشیشو

گذاشت جلوی دهن سگاش گفت با اینا

حرف بزن ،گفت میدمت به این سگها

تیکه تیکه ات کنن،بازم به خاطر تو ناراحت

نشدم،ولی کسی که منو آتیش زد

مادر سنگ تر از سنگت بود یه جمله

گفت و گوشیرو قطع کردم اون گفت:

حلقه میکنم تو دستش ماه عسل

میفرستمش پیش خودت که جلوی چشات

دستش تو دست یکی دیگه باشه که تو

ببینیش آتیش بگیری نمیدونی مادرت

چه خنده های نفرت انگیزی پشت تلفن

میزد گفت تو لذت بردی تمام لذتارو از

حلقومت میکشم بیرون بهم گفت تو

پرستورو به خاطر پول باباش میخواستی.

پرستو خودت میدونی بزرگترین حسرتی

که تو دلم موند حلقه انداختن تو دست

تو بود خودت خوب میدونی که چقدر آرزو

داشتم برات حلقه ی نامزدی بخرم،

همیشه بهت میگفتم کی تو مال خودم

میشی ،پرستو پرستو من هیچ وقت تورو

به خاطر ثروت نخواستم اینو خدا به تو

ثابت میکنه مطمئن باش.

پرستو عزیز دلم منو ببخش که ازت

شکایت کردم به دستات قسم فقط

میخواستم پدرو مادرت رو له کنم همونجور

که اونا منو له کردن،ولی یه لحظه چشمامو

باز کردم دیدم ای دل غافل از عزیزترین

کسم شکایت کردم منوببخش منو ببخش.

دلم میخواست هرجور شده برای بار

آخر هم که شده یه باره دیگه توی دادگاه

ببینمت ولی دیدم که این نگاه هیچ

ارزشی نداره........

آره پرستو فقط تو فکر انتقام این ۳۰ ماه

بودم که از پدرومادرت واز خودت به خاطره

بی وفائیت بگیرم میخواستم آبروی پدرو

مادرت رو همونجور که آبروی من ریختن

بریزم ،اومدم تو شهرتو شبانه میخواستم

که چه کارائی بکنم شاید باورت نشه

آدرس وتلفن تمام فامیلتون رو گیر آوردم

همه و همه شاید باورت نشه ولی من

صد قدم با پدرت فاصله داشتم پشت

سرش بودم دنبالش کردم که جوابشو

بدم اما یه لحظه یاد آغوش گرمت افتادم

دست نگهداشتم ،رفتم روبه روی مغازه

عموت رفتم ربه روی نان فانتزی دائیت

که بدجور آبرو ریزی کنم ولی ولی......

اومدم تو کوچه ی بن بست بهار راه

رفتم اما دیدم این کوچه ارزشی نداره

که آبروی کسی رو بریزم ،احساس

کردم این کوچه فقط اسمش بن بست

بهار،ولی پائیز پائیز بود..............

از خودت هم خیلی دلگیرم خیلی

باورم نمیشه زگ زدی به دوستم گفتی

اون مدرکی علیه من نداره که بخواد

کاری کنه(توی این ۳۰ ماه من هیچ وقت

دنبال مدرک جمع کردن نبودم دل من

چه قد ساده بود که بیچاره به فکر

زندگی بود به فکر دستای پرستو بود).

میخواستم بگم مدرک دارم ولی تو اونقد

سنگی که نمیبنی مرگ دلم بزرگترین

مدرکم بود شاید گفتنش بد باشه

ولی بی انصاف سنگدل مرگ ..... بزرگترین

مدرکم بود ولی همه جیرو میسپارم

دست خدای متعال...راستی دستت درد

نکنه که بعداز یه عمر به برادرم گفتی

من تورو به خاطر پول خواستم گفتی خودش

موند گفتی اون روانی بود........

باشه فدات شم من روانی تو عاقل

 من فقیر تو ثروتمند،من لاغرو زشت تو

خوشهیکل تو ملکه ی انگلیس.....

اشکال نداره خدائی هم هست

دلم میخواد بدونی دوست دارمای الکی

که بهم گفتی بدجور روانیم کرد

عاشقم کرد...........

 

پرستو عزیز دلم قربون اون دستای

خشکلت که تمام زندیگمو ازم گرفت

منو ببخش منو ببخش .............

روزی که حضرت یوسف برادرای خودش

رو بخشید ،روزی که کسائی که قصد

کشتنش رو کردن بخشید،روزی که کسی

که سالها اونو تو زندان انداخت بخشید،

روزی که کسی که اون به عنوان یه برده

فروخت بخشید،(همیشه بهم میگفتی

فقط بلدی حرفای قشنگ بزنی اما

امروز اومدم بهت بگم قشنگترین کاری

که میخوام بکنم تا تو خوشحال بشی

بخشیدن تو باشه،شاید یا حتما این

قشنگترین کار ی که من میکنم)منم تورو

به نام یوسف زهرا میبخشم...

..............................................................

..............................................................

رسمش نبود اینجوری بری جام بزاری

تو غصه ها،تنها داری کجا میری؟ بذار منم

باهات بیام.نمیدونم چرا منو تنها گذاشتی

بی وفا بی وفا......میری باشه برو ولی

بدون اینجا یکی میمرد برات،از تو خیلی

بدی دیدم ولی ازتو از عشقت از دستات

هیچ وقت نبریدم،فکر میکردم برمیگردی

اما هیچ وقت تورو ندیدم،آرزومه که یه باره

دیگه چشمای نازت رو ببینم،دستای گرمت

رو بگیرم داد بزنم واست بمیرم،به پای

حرفام بشین یه لحظه ببین چقد دوست

دارم ،درددلامو گوش کن یه لحظه ببین

کسیرو جزئ تو ندارم ،عهدی که بستی

خودت شکستی این رسمش نبود گلم،درسته

رفتی تو از کنارم یادت نمیره از سرم،توی این

۳۰ ماه هرجا که رفتی هواتو داشتم توی

عالم رفاقت چی کم گذاشتم؟

خواستم بسوزم به پای چشمات وگرنه

حالا اینجوری دوست نداشتم ،یادمه آخرین

روز توی ترمینال داشتم از پشت سرت نگات

میکردم یه لحظه دیدم نیستی اون دوردورا

گم شدی وسط ترمینال بازبون بی زبونی

صدات کردم ولی تو رفتی ،با خودم گفتم

آخرشه،عمری میخواستم واست بمیرم

فرصت نشد دورت بگردم.پرستو خیلی راحت

رفتی خیلی راحت ،آره بازی رو بردی و باختم،

منه ساده تو خیالم از تو چه بتی رو ساختم،

باخودت گفتی دلبسته و پیره این نباشه یکی

دیگه،با خودت گفتی ساده اومد ساده میزاره

میره،ولی برای تو اینجور بود نه من.

توی خیالم توی روئیام تورو دارمت عزیزم ،

باشی و نباشی سهم من از تو دریغه،

حرفامو کسی میفهمه که یه عمره اسیر

یه نارفیقه.

کاری از من برنمیاد میخواستم دوباره بیام

دنبالت اما مطمئن بودم دل سنگدلت منو

به عنوان مزاحم دست پلیس میده من از

پلیس نترسیدم از آبروی تو ترسیدم،پرستو

کوه دردم ولی خاموش ،بی معرفت خبر از

من نمیگیری تا شاید راحت کنی منو

فراموش،میدونم منو نمیخوای اون ۳۰ ماهی

که پیشت بودم یا کلک بود یا بازی تو بود

یا تلنگر،سرت سلامت میسپارمت به خدا

جوابترو خدا میده،

دنیا با هرچی که هست و نیست به

نام تو به کام تو

....................................................................

 

اما حرفای دلم با تمام قشنگیاش به

پرستو...

 

پرستو قبل از هرچیز یا هر حرفی که بزنم

پیشاپیش تولدت رو بهت تبریک میگم،

درسته که هنوز یه ذره زوده ولی فدات

بشم من دیگه نیستم بهت تولدت رو

تبریک بگم همیشه آرزوم بود که یه روز

کنار هم واسه همدیگه جشن تولد بگیرم

ولی نشد نمیگم قسمت نبود تو نخواستی

نشد،همیشه اینو بدون نیمه ی مرداد

بهونه ای بود واسه ی تولد من وقتی

تو توی مرداد قشنگ به دنیا اومدی منم

با بودن تو اومدم ،اگه روزی هزار بار بمیرمو

دوباره متولد بشم عاشق تو عاشق دستای

تو میشم ،پرستو دلم میخواست امروز یه

راز رو بهت بگم بدون که همیشه حسرتش

توی دلم میمونه (یادته میگفتم اگه یه روز

به همدیگه رسیدیم روز عروسیمون یه

کاری دارم ولی نباید تو بدونی ،آره درسته

که نداشتم به اندازه ی سال تولدت هدیه

یا سکه بدم بخاطر همین به خودم قول دادم

روز عروسیمون تمام خونه رو از مسیر درب

ورودی تا اخرین نقطه ی خونه ۱۳۶۵ تا گل

رز قرمز بزارم به افتخار قدمات به افتخار

دستای که همیشه حسرتشون توی دلم

میومنه،یادته با هم رفته بودیم عینک بخریم

یادته از بغل یه گل فروشی رد شدیم

دیدیم که دارن یه ماشین عروس رو آماده

میکنن بعد پر از گلای نیلوفر آبی بود یادته،

بعد تو گفتی من عاشق گل نیلوفر آبی

هستم،منم با تمام وجودم به خودم قول

دادم لابه لای اون گلای رز قرمز تا میتونم

برات گل نیلوفر آبی بزارم ،آه حیف که

دیگه نیستی)،پرستو نمیدونی چه حسرتای

قشنگی تو دلم موند،نمیدونی یادته چقد

با همدیگه لباس عروسارو نگاه میکردیم

از امروز بهت قول میدم دیگه لباس عروس

نبینم باورت نمیشه تمام خونمون پر از

عکس لباس عروسه ولی نشد ،دلم

میخواست خودم لباس عروس تنت کنم

اما حالا که نیستم هرجا هستی خوشبخت

باشی.

یه چیزائی از خودم برات بگم از وقتی که

رفتی لباس جدید نخریدم تمام اون

لباسائی که بوی عطرتورو میدن هروز

میپوشم تا فکر کنم کنارمی،به دستام که

نگاه میکنم یاده اون لحظه ای میفتم که

بهم میگفتی وقتی حرف میزنی دیگه

دستاتو زیاد تکون نده،به موهای سرم که

نگاه میکنم یاد اون لحظه میفتم که میگفتی

موها یسرت رو چه مدلی بزن حالا از وقتی

که نیستی همون مدلی زدم که تو دوست

داری،به صورتم که نگاه میکنم یاده حرفای

قشنگت میفتم یادته گفتی لبای قشنگی

داری یادته بهم گفتی قتی میخندی

دندونای قشنگی داری به خدا به خودت

قسم از وقتی که رفتی ای لبهام خوشکیدن

ترک ترک زدن خیلی وقته نخندیدم،چشمام

از گریه کبود شدن همه وهمه بهونه تورو

میگیرن ،وقتی روبه روی آینه میستم

فقط تورو میبینم به هر طرف که نگاه

میکنم تورو اونجا میبینم،وقتی نفرینت میکنم

برمیگرده میخوره یه راست توی سینه ام

آخه تو از پوست واستخون خودم بودی

تمام وجود خودم بودی دلم میخواد همیشه

نفرینت کنم تا زودتر توی این روزای نبودنت

بمیرمو راحت بشم..............

 

پرستو بی رحمانه رفتی بی رحمانه.

 

نمیدونم چی بگم ولی از اینکه واسه رسیدن

به همدیگه هیچ تلاشی نکردی ازت

ممنونم ،واسه اینکه توی این ۳۰ ماه مثل

یه مزاحم تلفنی بیشتر برات نبودم ازت

ممنونم ،واسه اینکه توی این چند ماه

لذتاتو پیش من خالی میکردی و از با من

بودن فقط به فکر گذراندن لحظات بودی که

بهت خوش بگذره ازت ممنونم ،ولی میزبان

گرامی این رسم مهمان نوازی نبود این

رسمش نبود که مهمونت رو زیر پاهات به

خاطر لذت بردن له کنی داغون کنی

یادت نره منو تو نون ونمک همدیگرو خوردیم

ولی تو بدجور نمکدون رو شکوندی حالا

نمکدون فدای سرت چرا به دل به احساس

رحم نکردی،منم در جواب این ۳۰ ماه فقط

میتونم جملات زیر رو با یه دنیا ناراحتی بهت

بگم و اینو بدونی توی بازی تو از همون

اول من کیش و مات شدم...................

 

به من آنکه بدی آموخت تو بودی تو بودی

منو اتیش زد و خود سوخت تو بودی تو بودی

اون که با تیر به زهر آلوده ی عشق

دل و دیدمو به هم دوخت تو بودی تو بودی

اون که با شعبده بازی به نیرنگ لب

فریاد منو دوخت تو بودی تو بودی

آخرین قصه ی ما ،از خود ما،از ابتدا

پیدا بود ،نیرنگ بود ،روئیا بود

دشمن ما از خود ما ،هر لحظه بین ما بود

از ما بود ،با ما بود

تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته

به انتها رسوندی

من به خواب تو ،تو جادو شده ی خواب،

دشمن مارو سر سفره نشوندی

اون که دل به قصه ها باخت و رفت تو

بودی تو بودی

اون که خونمون رو روی آب ساخت تو بودی

تو بودی تو بودی...

 

آره پرستو آخر قصه ی ما از ابتدا پیدا بود

همیشه با تو بودن ه خاط توقعات بیجای

تو روئیا بود حسرت بود حسرت شد،

آره پرستو آره ای کاش میدونستی یه روز

میری زودتر از اینا میرفتی ................

 

 پرستو صبح تا شب این شده کارم،

 

که واسه ی چشات بیدارم.

 

دلم گرفته دلم از دنیا و روزگار گرفته نه

بخاطر تنهائیم نه بخاطر فقرم نه بخاطر

بی کسیم ،دلم از روزگار گرفته واسه اینکه

پرستورو ازم گرفت واسه اینکه نیستش

ندارمش ،واسه اینکه نمیدونم کجاست واسه

اینکه کنارم نیست تا که هق هقمو گوش بده

نمیدونه واسه نبودنش واسه فراموش کردنش

بدجور به گریه عادت کردم به طوری که تمام

زندگیم شده بغض نبودنش،الان که دارم

اینارو مینویسم بغض سنگینی راه گلومو بسته

بعضی روزا با خودم میگم خوب شد که پرستو

رفت واسه اینکه دیگه توی بدبختیای من

شریک نیست،دیگه نیستش که صدای

التماس و گریه های منو گوش بده،خوب شد

که رفتی دیگه نگران من نیستی دیگه توی

هق هق من شریک نیستی،دلم میخواست

یه چیزیرو بهت بگم:یادته قبلنا که میومدم

دیدنت یه قلک میذاشتم تمام قشنگیارو

میریختم توی اون تا با تو تقسیمش کنم ،

وقتی میخواستم یه چیز ساده مثل یه بستنی

بخورم پولاشو مینداختم توی قلکم میگفتم

میرم پیش پرستو اونجا با هم میخوریم بعد که

وقت دیدنت میشد قلکمو میشکوندمش تا

با تو قسمتش کنم تا همشو واسه تو بذارم

اما از وقتی که رفتی دیگه اون قلک نیستش

دلم میخواست باشی تا که تمام زندگیمو

فدات میکردم،ولی دورت بگردم دیگه نیستی،

شاید از خودت بپرسی چرا این نامه اینقد

طولانی شد آخه دلم نیمود تمومش کنم.

پرستو دارم از این شهر میرم تمام این شهر

پر از خاطره های با تو بودنه،از در خونه که

بیرون میام یادته تو میوفتم ،نزدیکه بلوار کنار

خونمون که میرسم یاده تو میوفتم،آه یه چیزی

وقتی که از کنار کیوسکای تلفن رد میشم

یاد هزار هزار خاطره میوفتم ،یاد شبای امتحان

میوفتم که تا نیمه شب پای کیوسک تلفن

منتظر مینشستم تا صداتو بشنوم،یادش بخیر

شبای زمستون پای کیوسکای تلفن از سرما

یخ میزدم ساعتها سرپا میستادم تا صداتو

بشنوم ،دیگه نمیتونم این خاطراتو تحمل کنم

بدجور پژمرده شدم ،آره پرستو هرشب میرم

رو پشت بوم با خودم حرف میزنم حرفائی

که با تو میزدم مثل دیونه ها با خودم تکرار

میکنم تا نیمه های شب گریه میکنمو

حرفامونو با خودم تکرار میکنم،گوشه گوشه ی

این شهر از خونه از محل کارم از دانشگاه

بوی تورو میده،راستی گفتم دانشگاه،آره

پرستو بعد از هشت ۸ ترم تموم شد چقدر

سخت گذشت چقدر سخت گذشت،تمام

کتابام و جزوه هامو که نگاه میکنم همش

گوشه گوشه ی اونا پر از شعرائیه که واسه

تو گفتمو نوشتم،پیش هرکی که میشینم

اونقد از خوبیات میگم عصبانی میشه پا میشه

منو ترک میکنه میره.نمیدونی که با دلم چی

کردی باز هم میگم از اینکه ازت شکایت

کردم منو ببخش وسطای راه دیدم با خودم

فکر کردم گفتم که پدر و مادر تو آبروی تو

براشون مهم نیست،به قول برادرت بهم

گفت تو که هنوز چیزی به دست نیاوردی

تو که هنوز توی کارات پیشرفت نکردی هنوز

یه قرون که گیرت نیومده،احمق به فکر

آبروی تو نبود که از اینور داشت میرفت،

یه لحظه چشمامو بستم گفتم اینا که آبروی

پرستو هم  براشون مهم نیست چرا چرا؟

اومدم گفتم هرچی که بود هرچی که شد

فدای یه تار موهای سرت،فدای اون

دستای خشکلت ،فدای اون چشمات فدای

اون همه خاطره.

توی این روزای بی کسی گوشم همیشه به

تلفن چسبیده بود نمیدونی چقد منتظر

تماست بودم چقد منتظر شنیدن صدات بودم

همیشه به تلفنت زنگ میزدم ولی هربار که

زنگ میزدمو خاموش بود دنیا دور سرم

میچرخید،نمیدونی که دلم واسه شنیدن

صدات یه ذره شده ،دلم میخواست قبل از

رفتن از این شهر فقط یه باره دیگه صداتو

بشنوم ،و فقط بهت بگم تولدت مبارک عزیز

دلم،حالا که تو دیگه نیستی دیگه کسیرو

ندارم بهم بگه تولدت مبارک،یادش بخیر

سال قبل که یهو زنگ زدی و .................

........................................................................

........................................................................

از تو و خاطره هات فقط یه عکس مونده

واسه این دل دیونه ی من چاره ای جزء رفتن

نمونده...

چقدر سخته خدایا غریبی و جدائی

این روزای آخر نگاهی تو به ما کنه تا بشنوم

بار آخر از او صدائی...

چشم من منتظر اومدن دوباره ی تو ،دوخته

شد هرشب به روی عکس چشمای تو...

من بهت میگم چرا رفتی منو تنها گذاشتی

منو با این همه درد توی این دنیا گذاشتی،

جای خالی تورو نمیتونم ببینم.........

آه از جدائی فریاد از جدایئ که

حاصل عمر ستم کشیده ی منو تباه کرد....

میدونی مثل من اینجا کسی چشم به راهت

نیست میدونم که یه روزی برمیگری،

سربه زیرو دل شکسته...

سر این کوچه یه روزی میرسیم به هم دوباره،

اشتیاق دیدن تو منو آروم نمیزاره...........

..................................................................

..................................................................

آره پرستو من توی این بازی تلخ باختم،آره

بازی شطرنجی که تو واسمون درست کردی

خودت میدونی من حتی یه بار توی اون همه

عصبانیتها نگفتم دوست ندارم بلکه بیشتر

از حد خودت قد خدا دوست داشتم و هیچ

باری حرفمو ۲تا نکردمو همیشه دوست

داشتم و برعکس تو که همیشه از عشقمون

کینه به دل میگرفتی من همیشه بیشترو

بیشتر عاشقت میشدم،باشه برو حرفی

نیست یه روزی روزگاری به اشتباهاتت پی

میبری،توی این بازی شطرنج من مهره ی

سیاه بودم و تو مهره ی سفید ،ولی اینو

بدون که از سفید بودن فقط رنگشو اینورو

اونور با خودت یدک میکشیدی و دل تاریکت

یه چیزه دیگه میگفت،از اون همه مهره های تو

هیچ مهره ی نسوخت نشکست،اما من از

اون همه مهره فقط ۳تا مهره ی سرباز برام

موند،اولین مهره که دارم توی این شکست

باهاش به سختی روزگارمو میگذرونم مهره ی

خاطره است که من با خاطراتی که با تو

داشتم زندگیمو سر میکنم و میسوزمو

میسازم،دومین مهره که همیشه روی دلم

سنگینی میکنه مهره ی جدائی میتونه باشه

و هست،مهره ی که به من توی این شکست

میگه دیگه کسی لیاقت دوست داشتن و

نداره،و مهره ی سومی که به من امید میده

واسه ی ادامه دادن به زندگی و عشق تو

مهره ی یقین میتونه باشه،آره پرستو من به

یقین دارم که بعد از من کسی دوست نداره

و کسی حتی نمیتونه یک ماه بیشتر تحملت

کنه،و هیچ کس نیست که بخاطر تو از خدا

بگذره و بخاطر خوشبخت شدنت حاضر باشه

تیکه تیکه ی جسمش رو بفروشه،و حتی

حاضر باشه واسه شاد شدن تو دستاش

آلوده به دزدی بشه.

آره پرستو،من توی عشقمون خدارو فراموش

کرده بودم و فقط برای تو گریه میکردم و تورو

از خودت گدائی میکردم،وقتی که حضرت

یعقوب نبی اونقد واسه نبودن یوسف گریه

کرد تا چشماش کور بشه جبرئیل از طرف

خداوند به او نازل شد و بهش گفت تو

فقط داری واسه ی یوسف گریه میکنی و

تو یوسف رو از خودش میخوای نه از خدای

او و تو باید همچون ابراهیم فرزندت را

برای خداوند قربانی کنی تا خداوند او را به

تو بازگرداند...

آره یعقوب نبی به اشتباه خودش پی برد و

یوسف را در راه خدا قربانی کرد ودستانش

را به سمت خدا برد ویوسف را از خداوند

خواست و بخاطر این سالها از خداوند طلب

بخشش کرد.....

آره پرستو منم اونقد واسه ی تو واسه ی

دستات گریه کردم و همیشه دستاتو از

خودت گدائی میکردم،و مثل بت در وجود

خودم میپرستیدمت و عبادتت میکردم تا جائی

که دستای تو شده بود مهر و سجاده ی

نمازم و قلبت و عشقت شده بود کعبه ی

وجودم،و امروز تو و عشقمون و سالهائی

که با تو بودم در راه خدا قربانی میکنم

و از خداون به خاطر این چند ماه واسه ی

دوتامون طلب بخشش میکنم و امیدوارم

که خداوند یک روز دوباره منو تورو در مسیر

هم قرار بده(امین یا رب العالمین).

پرستو عزیز دلم جدائی برام خیلی سخته

ولی میفهمم و میبینم که چاره ای جزء این

ندارم و برام هیچ راهی نمونده،دلم میخواد

وقتی میمیرم با گریه بمیرم در حال اشک

ریختن بمیرم در حال مرگم صورتم خیس

از اشک باشه و با هق هق بمیرم تا اینکه

همه بدونن از این جدائی دلم راضی نبود

و از دست جدائی دغ کردم.......

راستی از اینکه بعد از جدایئ هزار هزار

هق هق و هزار هزار قطره اشک جا گذاشتی

ازت ممنونم.امیدوارم خوشبخت بشی

اگه توی مسیر من و تو کسی خبت و خطا

کرد من بودم نه تو .دلم واسه ی دستات

تنگ میشه همیشه حسرتشون تو دلم

میمونه.آه آه...........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:11 توسط radikalpf |



سلام پرستو سلام عزیز دلم ،دیشب خوابتو

دیدم ،دیشب خواب دیدم دارم باهات با

تلفن حرف میزنم نمیدونی توی خواب وفتی

صداتو میشنیدم بال بال میزدم ،توی خواب

با خودم فکر کردم دارم خواب میبینم ،ولی

نه انگار داشتم باهات حرف میزدم،ولی

حیف وقتی چشمامو باز کردم دیدم فقط

یه خوابه همین دیدم یه خوابه،پرستو

عزیز دلم ،باورت نمیشه دلم واسه شنیدن

صدات یه زره شده،ولی حیف که نیستی،

توی خوابم فقط صداتو شنیدم کاش میشد

توی خوابم میدیدمت اما نشد..............

........................................................................

پرستو

یادته لحظه ی آشنائی

یادته شبای قدر بود یادته؟

یادته اولین دیدار توی ترمینال یادته؟

یادته زمستون بود

یادته یه شال گردن داشتی یادته؟

یادته هوا خیلی سرد بود

یه دستکش داشتی با

یه کیف مشکی بزرگ یادته؟

یادته اولین نشستن کنار هم ،

توی هشت بهشت بود یادته؟

یادته گفتم چطور پیش یه مرد غریبه نشستی؟

یادته گفتی آخه منم یه مردم یادته؟

یادته لحظه های کنار هم بودن

توی باغه کنار موزه روی صندلی نشستیم

یادته؟

یادته اولین اشک چشمام توی ونوس یادته؟

یادته نشسته بودیم کنار هم توی ونوس

بهت گفتم دستات چقد زیباست یادته؟

همون روز بودکه دستات شدن ،

تموم دنیام.

یادته؟

یادته تو به من یه عروسک جاکلیدی دادی؟

من ساعت مچیمو دادم یادگاری یادته؟

یادته چقد اون روزا قشنگ بود یادته؟

یادته اولین بار توی ائل گلی

یادته نشسته بودیم روی صندلی

بهم گفتی اگه میتونی با چشمات

این چوب کبریتو بلند کن یادته؟

یادته ؟

راستی اون پرنده سفید ائل گلی یادته؟

یادته هرجا میرفتیم با ما بود یادته؟

یادته غروب رفتیم زیر پل کنار جاده

بغل اتوبان یادته؟

یادته هرکی از کنارمون رد میشد ،

مارو نمیدید یادته؟

یادته برات ترانه خوندم ،

یادته گفتم فقط بگو مال منی یادته؟

یادته از هم دل نمیکندیم یادته؟

یادته بی معرفت؟ یادته؟

یادته سر قرار اومدنامون یادته؟

یادته تو همیشه دیر میومدی سر قرار

یادته گفتم عطرت میده بوی پیاز

یادته؟ یادته؟

یادته اولین بار که دستاتو گرفتم

رنگ دوتامون پرید بدنمون داغ داغ شد

تا دستای هموگرفتیم

از خجالت بهم دیگه نگاه نکردیم یادته؟

و.............و.............و..........

..............................................................

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:33 توسط radikalpf |



 

سلام پرستو :

میدونم که این روزها درگیر امتحاناتت هستی

ولی کاشکی میدونستی من امتحاناتم رو

چطور میدم وشبهای امتحان رو چطور

میگذرونم

یادش بخیر شبای امتحان یادته تا نیمه

شب تا چند ساعت قبل از اتحان کنار هم

بودیم و ...........

ولی نیستی که ببینی دیگه چیزی که

برام نمونده حس درس خوندنه ........

نمیدونی تو با دلم چی کردی؟

ولی امیدوارم تو امتحاناتت رو خوب پشت سر

بزاری......

برات دعا میکنم که توی شبای امتحان یاد

من نیوفتی ...برات دعا میکنم مثل من سر

امتحان که رفتی یاد خاطراتمون نیوفتی...

برات دعا میکنم که مثل من نباشی...

 

 

راستی پرستو نمیدونم بعد از امتحاناتم بعد

از ۸ ترم چه اتفاقی برام میوفته ولی دارم

نامه ی آخر رو واست آماده میکنم

کاش وقتی برات نوشتمش بیای تو وبلاگم

اون بخونی راستی این وبلاگ به نام منو تو بود

حالا که تو نیستی زیر سقفمون نه من هستم

نه ملودی نه مهدی.............

من این سقف زندگی رو بدون تو بدون مهدی و

ملودی نمیخوام نمیخوام.............

ای کاش بودی......

نمیدونی توی چه لحظه ی منو رها کردی....

فقط میگم خدابزرگه.........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 21:31 توسط radikalpf |




 
 
نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي عشقي بي زوال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي چند وقتي ميگذشت

چند وقت از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با مني

همنشينو هم زبان شد با مني

خسته جان بودو که جان شد با مني

نا توان بود و توان شد با مني

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

واي ازآن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري که با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

گفتمش در عشق پابر جاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شامي بي منو فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

درپي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست ميدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توئي مخمور خمارم بدان

با تو شادي ميشود غمهاي من

با تو زيبا ميشود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل به جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده ،،،

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم بردست هوش!

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

هيچ کس جز عشق من زيبا نبود

روزگار،

روزگار اماوفا با من نداشت

طاقت خوشبختيم را هم نداشت

پيش پاي عشق من سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ من پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

اما چه سود

يار مارا از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پيمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شکست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفتو با دلدار ديگر عهد بست

با که گويم آن که همخون منست

خسم جان و تشنه خون منست

ازغمش با دودو و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

عشق من،عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد ازين حتي تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بيرون کن ز سر

ديشب از کف رفت فردا را نگر

عشق را تو دير فهميدي چه سود

عشق ديرين را گسسته تار و پود

گرچه آب رفته بازايد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود . . .

بعد ازين هم عشق تو با هر که هست

باش با او؛ياد تو مارا بس است

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:15 توسط radikalpf |



و اما نامه ی امروز من به پرستو......

حالا که رفتی واسه همیشه تورو دست خدا نمیسپارم،

فقط میگم خدانگهدارت باشه عزیزم عزیز دلم،اگه تورو

دست خدا بسپارم میدونم و مطمئنم خدا حق منو

حق دل بی کسم رو که ظالمانه تنهاش گذاشتی

ازت میگیره ولی میگم خدانگهدارت باشه،خدا همیشه

کنارت باشه همراهت باشه عزیز دلم.برو برو ولی بدون

این رفتن بدون من برات زندگی نمیشه،برو یاد بگیر

که چه جوری خوشبختی رو توی دستات نگهداری

و خوشبختی به اون چیزی که تو فکر میکنی نیست

خوشبختی یک قدمی تو بود ولی کور بودی ندیدی،

توی عشقمون نه نه عشق من ظواهر دنیا جلوی

چشمات رو گرفته بودن تو خوشبختی رو ندیدی ندیدی،

منو با خود خواهیات آتیش زدی رفتی.پرستو تورو خدا

تورو به چشمات قسمت میدم دیگه دروغکی به کسی

نگو دوست دارم،دیگه بعد از این همه بازی بامن دیگه

با کسی بازی نکن.تورو خدا تورو خدا با احساس زیبای یه

انسان بازی نکن وبا غرورت زندگی ساده ی یه انسان رو

خراب نکن.برو که هروقت یادم افتادی به فکر بدیهام

باش همه ی روزای بدمون رو جلوی چشمات بیار

به دستای خالیم فکر کن ،اینجوری خیلی راحت فراموشم

میکنی.دلم تنگ شده واسه روزای با هم بودنامون واسه

لحظه های کنار هم بودنامون.پرستوبرو بی انصاف برو

هرجا که دلت میخواد برو.برو کنار هرکی که دوست داری

باش. ولی بدون خیلی حسرت تو دلم جا گذاشتی،

ب ولی تورو خدا دیگه تو دل کسی هزار هزار هق هق

جا نذار.

................................................................

کاش طوفان فراق هیچوقت

به سرزمین عشق راه نمی یافت.

 

پرستو کاش میدانستم چرا دوستت داشتم؟

 

کاش دلیلی برای این جنون و ولوله ای

که در سینه ام از روز جدائی تا امروز

افتاده می یافتم.

 

کاش این کشتی گم کرده، راه وجودم

هیچگاه با فانوس نیمه سوخته ی تو

از دریای غم نجات نمی یافت.

 

پرستو ای کاش از روز اول ساحل قلبت،

این وجود شکسته ی مرا درخود

راه نمیداد.

 

کاش می دانستم که چگونه

از تو و این ساحل

و این کوه ویرانه

جدا شوم.

 

کاش و صد کاش مرا امیدی در دل بود

که شاید تو را فراموش کنم.

کاش قلبم را می توانستم،

از عشق شستشو دهم و خاطراتت را

پاک کنم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:48 توسط radikalpf |



و اما نامه ی امروز من به پرستو......

حالا که رفتی واسه همیشه تورو دست خدا نمیسپارم،

فقط میگم خدانگهدارت باشه عزیزم عزیز دلم،اگه تورو

دست خدا بسپارم میدونم و مطمئنم خدا حق منو

حق دل بی کسم رو که ظالمانه تنهاش گذاشتی

ازت میگیره ولی میگم خدانگهدارت باشه،خدا همیشه

کنارت باشه همراهت باشه عزیز دلم.برو برو ولی بدون

این رفتن بدون من برات زندگی نمیشه،برو یاد بگیر

که چه جوری خوشبختی رو توی دستات نگهداری

و خوشبختی به اون چیزی که تو فکر میکنی نیست

خوشبختی یک قدمی تو بود ولی کور بودی ندیدی،

توی عشقمون نه نه عشق من ظواهر دنیا جلوی

چشمات رو گرفته بودن تو خوشبختی رو ندیدی ندیدی،

منو با خود خواهیات آتیش زدی رفتی.پرستو تورو خدا

تورو به چشمات قسمت میدم دیگه دروغکی به کسی

نگو دوست دارم،دیگه بعد از این همه بازی بامن دیگه

با کسی بازی نکن.تورو خدا تورو خدا با احساس زیبای یه

انسان بازی نکن وبا غرورت زندگی ساده ی یه انسان رو

خراب نکن.برو که هروقت یادم افتادی به فکر بدیهام

باش همه ی روزای بدمون رو جلوی چشمات بیار

به دستای خالیم فکر کن ،اینجوری خیلی راحت فراموشم

میکنی.دلم تنگ شده واسه روزای با هم بودنامون واسه

لحظه های کنار هم بودنامون.پرستوبرو بی انصاف برو

هرجا که دلت میخواد برو.برو کنار هرکی که دوست داری

باش. ولی بدون خیلی حسرت تو دلم جا گذاشتی،

ب ولی تورو خدا دیگه تو دل کسی هزار هزار هق هق

جا نذار.

................................................................

کاش طوفان فراق هیچوقت

به سرزمین عشق راه نمی یافت.

 

پرستو کاش میدانستم چرا دوستت داشتم؟

 

کاش دلیلی برای این جنون و ولوله ای

که در سینه ام از روز جدائی تا امروز

افتاده می یافتم.

 

کاش این کشتی گم کرده، راه وجودم

هیچگاه با فانوس نیمه سوخته ی تو

از دریای غم نجات نمی یافت.

 

پرستو ای کاش از روز اول ساحل قلبت،

این وجود شکسته ی مرا درخود

راه نمیداد.

 

کاش می دانستم که چگونه

از تو و این ساحل

و این کوه ویرانه

جدا شوم.

 

کاش و صد کاش مرا امیدی در دل بود

که شاید تو را فراموش کنم.

کاش قلبم را می توانستم،

از عشق شستشو دهم و خاطراتت را

پاک کنم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:47 توسط radikalpf |



امروز میخوام آخرین نامه ای که برای پرستو

نوشته بودم رو اینجا بنویسم ،من این نامه رو

توی روز آخری که کنار پرستو بودم میخواستم

اونو توی ترمینال لحظه ی خداحافظی بهش

بدم میخواستم بهش بدمو بگم که.............

 

ولی نشد که این نامه رو بهش بدم به خدا

به خدا به خود پرستو قسم دلم نیومد ازش

جدا شم دلم نیمود که از کنارم واسه همیشه

بره..........

 

آخرین نامه به پرستو قبل از جدائی:

سلام پرستو سلام عزیز دلم بهترین کسم،

وقتی دارم این نامه رو مینوسم که تمام لباسم

از گریه خیس شده تمام کاغذ نامه خیس خیس

شده نوشتنش برام خیلی سخته ولی دیگه

نمیخوام اینقد از فقر من عذاب ببینی، دلم

نمیاد از پیشم بری سینه ام داره آتیش میگیره

فقط گریه آرومم میکنه نمذاره نامه ام رو

بنویسم ولی مجبورم با چشمای خیس ادامه

به نوشتن بدم ،پرستو جون عزیزدلم فدای

اون چشمات بشم باید برم دیگه نمیذارم

بیشتر از این عذابت بدم ،امروز که توی

رستوران داشتی از ته دل گریه میکردی

فهمیم که این سه سال با فقرم خیلی

عذابت دادم ،پرستو جون وقتی هرشب بهم

میگی کی ماشین میخری توی اینفقر آتیش

میگرفتم آتیش میگرفتم کمرم از شنیدن این

حرف آتیش میگرفت ،ولی عزیز دلم به دستات

قسم تمم شب و روز کار کردم نتونستم

خودت میدونی تمام بانکارو واسه وام رفتم

ولی بدوه سپرده گذاری بهم ندادن منم نداشتم

ببخش تورو به دستای قشنگت قسم منو

ببخش که نتونست یه روز با ماشین بیام دنبالت،

پرستو امشب میخوام توی این نامه برات

بنویسمکه واسه خریدن ماشین چکارکردم

ولیتورو خدا دعوام نکن تورو خدا حرف زشت

بهم نزن یا اگه زنگ زدی به روم نیار،

روزی که رفتم مشهد پیش آقا امام رضا

گفتم آقا اولین باره میام تو حرمت من فقط

پرستو رو ازت میخام ،گفتم آقا با هم یه

معامله میکنیم ،من تمام بدنم رو نظر پرستو

میکنم قبل از مرگم تمام اعضائ بدنم رو

به فقرا پیوند بدن،فقط من ازت پرستو میخوام

نه پول ازت میخام نه مقام نه ثروت همه چیز 

من ماله تو نظر تو فقط پرستورو بهم بده.....

بعد از مشهد رفتم تهران،از ترمینال رفتم یکی

از بیمارستانای تهران از اونجا آدرس یکی از

بیمارستانارو بهم دادن منم رفتم اونجا با

خواهش و التماس با نشون دادن بلیطم

ازم واسه فروش اعضاء بدن آزمایش گرفتن

رفتم که یکی از کلیه هامو بفروشم تا که

واست ماشین بخرم ،اونا آدرس و شماره

تلفن منو گرفتن گفتن اگه کسی به گروه

خونی تو واسه خرید اعضاء بدن پیدا شد

باهاتون تماس میگیریم ،تورو خدا اینارو

که توی نامه برات نوشتم عزیز دلم برام

گریه نکن نمیوام تو احساس سختی کنم

فقط اگه یه رزو رفتم بدون به زور فقر و روزگار

رفتم منو ببخش که امروز زنده هستم و دستام

از دستای تو جداست،منو ببخش منو ببخش.....

.............................................................................

این نامه آخرین نامه ی بود که میخواستم ه پرستو

بدم و برم اما نشد.......

حالا براش نوشتم که یه روز با تمام غرورش بیاد

توی وبلاگ و اینو بخونه..............

اون امروز رفته نیستش حتی نیومد از من از دلم

که یه عمر دوسش داشتمو دارم خداحافظی

کنه،به خدا به مادرم قسم وقتی نفرینش

میکنم انگار خودمو نفرین میکنم آخه اون از

پوست و استخون خودم بودم اون جزئی از

وجودم بود انگار روبه روی یه آینه وایسادم

خودمو نفرین میکنم همه چیز خودمو میسوزونه...

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:54 توسط radikalpf |



 

 سلام کاش از روز جدائی تا حالا مرده بودم..........

 

یه قصه.....

یه روزائی یه آسمون داشتم زیبای زیبا،آرومه

آروم ،یه روزائی یه جنگل داشتم سبزه سبز،

یه روزائی یه دریا بودم یه اقیانوس آرومه آروم،

یه روزائی یه کوه بودم پر از غرور پر از عظمت،

یه روزائی یه دستائی داشتم که باهاشون

خدارو لمس کردم تا مرز حس خدا رفتم،

یه روزائی یه چشمائی داشتم که باهاش

بهشتو دیدم و درک کردم و توی اون قدم زدم ،

یه رزوائی یه سرزمین بودم آروم آروم ..........

 

اما یه روز یه پرنده اومد یه پرنده به اسمه

پرستو،لابه لای تمام خوشبختیام اومد توی

سرزمین دلم و پرواز میکرد تا اینکه یه روز

آسمون دلم بدجور بهش عادت کرد،منم با اون

خوشبختیهای خودمو تقسیم کردم ،اون شد یه

پرنده منم هروز هرثانیه بهش دونه میدادم ،

جلوی دستاش جلوی پاهش دونه میریختم ،

دونه های که با تمام دونه های دنیای پرندگان

فرق میکرد خیلی فرق میکرد،شبا تا نیمه شب

تا لحظه ای که خوابش میبرد براش دونه دونه

خوشبختی میریختم و ........و.........و.......

 

اما یه روز اون پرنده از سرزمین دلم پی دونه های

بهتر پر کشید رفت همه چیرو با خودش برد و

رفت.......

 

اون پرنده ندونست که اون دونه ها ذره ذره ی

من بود اون نفهمید که هر دونه که میپاشیدم

از وجود خودم از پوست و استخونم بود از

خوشبختیام بود که با اون قسمت میکردم،

اون پرنده پر کشید بهارو با خودش برد خزون

رو بهم هدیه کرد ،جنگل سبزم رو خاکستر کرد،

ریشه های درختاشو خشک کرد،آسمون به

اون قشنگیرو تاریک تاریک کرد ،دریای دلم رو

طوفانیه طوفانی کرد که هر ثانیه منو تو هجوم

خاطره ها غرق میکنن........

کاش کاش میتونستم ولی ...............

ای کاش بمیرم ..................

................................................................

 

راهی به جز جدا شدن ،از تو برام نمونده

زخم زبونای توام ، قلب منو سوزونده

میگفتی تقصیر منه ، اما خودت میدونی

عشقمونو خودخواهیات ، به انتها رسونده

دست منو تو دست غم گذاشتی

برای من همیشه کم گذاشتی

تموم بی وفاییاتو ای یار

به گردن چرخ و فلک گذاشتی


دست روی دست گذاشتی و زندگیمون خراب شد

لذت عاشق بودنم کنار تو عذاب شد

میشد هنوز عاشق هم باشیم اگه می خواستی

نخواستنت برای من سوال بی جواب شد


خیره شدن به عکس تو ، تموم دلخوشیمه

پرسه زدن تو خاطرت ، معنی زندگیمه

هزار دفعه یاد تو و هزار تا بغض تازه

دوست دارم عزیز؛ این همه ی بدیمه


دست منو...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 22:39 توسط radikalpf |



 

 

تا حالا شنید یه جائی زلزله میاد ،تا حالا شنیدید

که یه جائی طوفان شدیدی اومده؟،تا حالا

شنیدید یه جائی آتیش سوزی شدیدی شده؟

تا حالا شنیدید یه کوه با عظمتش خورد شده؟

و......و........و.........

ولی تا حالا شنیدید یه جائی هم زلزله بشه

هم طوفان؟ تا حالا شنیدید یه جائی هم سیل

میاد هم آتیش سوزی شدیدی شده؟تا حالا

شنیدید یه جائی آتیش بگیره و یه طوفان با

بارون شدید بیاد؟تا حالا شنیدید هم بارن بیاد

هم آتیش شدیدی باشه؟

 

نه نه نشنیدید مطمئنم تا حالا نشنیدی و ندید

ولی توی سرزمین دل من همه ی اینا بعد از

جدائی پرستو بعد از بی وفائیش بعد از ........،

هر روز و هرشب معنی میشن ........

 

اما بخونید و عاشق افراد انسان نما نشید.....

 

دلم میگیره، یه طوفان با هجم سنگین خاطرات

به آسمون دلم هجوم میاره ابر تاریک تمام

آسمونم رو میپوشونه،دلم از اون همه خاطره

آتیش میگیره بدنم گر میگیره همه جام داغ داغ

میشه تمام وجودم رو آتیش فرامیگیره،هجم اون

همه خاطره روی دلم سنگینی میکنه وقتی

چشمامو توی اون آتیش باز میکنم میبینم دستاش

تو دستام نیست یهو همه جام یخ میزنه مثل کوه

یخ میشم ،باز ذهنم یه خاطره ی دیگرو کبریت

میزنه یه جائی از دلم یه جائی از جسمم رو

آتیش میزنه ،اونقد تو دلم رو جسمم این خاطرات

سنگینی میکنن مثل یه زلزله ی ۲۰ ریشتری

تمام وجودم تمام دلم میلرزه خورد میشه وسط

این طوفان دونه دونه خاطره میشه قطره قطره

اشک از ابر سنگین آسمون دلم میباره ولی چه

فایده ابرا میشن سیل تمام وجدوم رو خیس

میکنه مثل غم همه جام رو میگیره به جای اینکه

آتیشم رو خاموش کنه بدتر آتیشم رو بیشتر

میکنه ،بعد از اون زلزله ی سنگین باد شدید

کم همراه با طوفانه ذرات خاکی که ازم مونده

با خودش میبره میبره توی آسمون رها میکنه

حالا بعد از اونه همه طوفانه و زلزله حتی یه ذره

ازم باقی نموند سرزمین دلم آب شد خاکستر شد

اشک شد ........

آه

آه

آه از این همه بی وفائی.........

 

 

ما عاشق هم بودیم

حسی که یه عادت نیست

از من که گذشت اما

این رسم رفاقت نیست

اینکه منو از قلبت

بی واهمه می گیری

اینکه منو می بازی

دنبال کسی میری

 

وقتی همه ی دنیات

تنهایی و غربت بود

وقتی همه جا با تو

احساس یه وحشت بود

 

کی با همه ی قلبش

 

بغض شبتو وا کرد

 

کی حال تورو فهمید

 

کی با تو مدارا کرد

 

باشه برو حرفی نیست

من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته

دستاتو نمی گیرم

 

ما هر دو برای هم

هر ثانیه کم بودیم

کی جز تو نمی دونه

ما عاشق هم بودیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط radikalpf |



 

چو دود بی سرو سامان شدم که برق بلا به خرمنم زد و

آتش در آشیانه ام گرفت.........

 

شروع یه دلتنگی.........

پرستو خودت میدونی که چقد دوست داشتم و میدونی

که بعد از من کسی اینقد این اندازه دوست نداره و نخواهد داشت

دیشب که دلم گرفته بود زدم زیر گریه ولی باورکن گریه هام

آرومم نمیکنه..........

نمیدونم الان کجائی ؟ پیش کی هستی ؟ کی کی .........

گفتنش واسم خیلی سخته ولی دلم میخواد اون روزی که

کسی میخواد دستاتو بگیره الهی طوفان بشه زمین لرزه

بیاد ،پرستو حق نداری اونارو تو دست کسی بذاری اونا

تمام زندگیه من هستن خودت اینو خوب میدونی.............

 

 

شب آمد و دله تنگم هوای پرستو گرفت

 

دوباره ی گریه ی بی طاقتم بهانه ی تورو گرفت

 

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

 

دوباره خرمن خاطراتم زبانه گرفت

 

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

 

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

 

جاده ی خیال......

سکوت من فریادمه نگام برات در ماتمه

 

محکوم به جرم عاشقی

 

این آخرین گناهمه

 

فریاد من چه بی صداست

 

تو قلب من چه قصه هاست

 

اگه صداشو گوش کنی

 

اسمی به گوشت آشناست

 

 

گناه من عاشقیه

 

خیال من جزء تو کیه؟

 

اینو نمیخوام بدونم

 

دله تو دنبال کیه؟

 

جزء تو گناهی ندارم

 

چاره به راهی ندارم

 

واسه رهائی از دلم

 

جزء تو که راهی ندارم...... 

 

 

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر نگاه کرد و دو چشم مرا

برای برای گریه نشانه گرفت...

امید عافیتم بودی روزگار نخواست قرار عیش و امان داشتم

زمانه تو را از من گرفت....

 

 زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من به تیغ باز ستاند و

مرا به تازیانه گرفت........

چو دود بی سرو سامان شدم که برق بلا به خرمنم زد و

آتش در آشیانه ام گرفت.........

 

 چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت از این

سموم نفس کش که در جوانه گرفت....

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی گشایشی مگر

از گریه ی شبانه گرفت...........

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:53 توسط radikalpf |



 

من که مثل یه پروانه دور یه شمع به نام عشق سوختم

ای انسان دانا تو نسوز...........

 

گلایه از خدا واسه از دست رفتن یه پروانه....:

 

امروز یه گلایه ی سنگین به خدا دارم واونم اینه که خدا اگه

قسمت نبود چرا چرا تمام وجودم رو گذاشتی توی آغوش پرستو

چرا چرا بگو چرا وقتی میدونستی یه روز میره گذاشتی عاشقانه

آغوشم رو به روش باز کنم که امروز بهونه ی اونو نگیرم بگو بگو

چرا سکوت کردی چرا جوابمو نمیدی لعنتی ،حداقل من اگه بهونه ی

آغوشش رو میگیرم اگه نباشدش میتونم با این جسمم خاکت رو بغل

کنم ولی اون چی اون چی ،الان کجاست الان که بهونه ی بغل کردن

آغوشم رو داره چه جوری بهونه هاشو خالی میکنه.........

لعنتی جوابمو بده ................

خدا بگو حرف بزن ،یا اینکه تو و اون اونقد سنگدلید به این حرفا فکر

فکر نمیکنید.........

خدا خجالت بکش از یه بنده ات چی گذاشتی تو که میدونستی

یه روز آخرش جدائیه چرا مارو تا اونجا کشوندی جواب بده لعنتی

چرا چرا کاش اون روز که خواستیم همدیگرو تو آغوش بکشیم

دنیا زیرو رو میشد .................

بگو خودت میدونستی من آدم هوس بازی نبودم و نخواهمم شد

ولی بگو با این همه بهونه واسه گرفتن دستاش چه کار کنم ؟

خدا بگو بگو .......................

امروز نیومدم بگم که اونو دوباره به من برگردون نه اگه خودت هم

واسطه بشی دیگه نمیخوامش ، فقط میخوام جوابه چندتا سئوال

رو بهم بدی.........بگو خدا حرف بزن تو که میگه من عالمم دانام

عاقلم از پشت تمام پرده ها خبر دارم بگو تو که میدونستی

آخر این عشق جدائیه چرا مارو تا اینجا کشوندی چرا منو فلج

نکردی تا اون کارو نکنم چرا تو که میدونستی من تا حالا در حق

تو هیچ بدی نکردم همیشه از صبح تا شب جواب محبتاتو تا تونستم

دادم ،اینه اینه جوابش پس کو کجاست کجاست؟

چرا کاری کردی که من عزیزترین کسم رو به پای میز محاکمه بکشم

چرا کاری کردی چرا تاینجا کشوندیش که من امروز پاره ی تن خودم رو

نفرین کنم ..............

مگه تو نمیگی من قدرت اول و آخر دنیا هستم چرا با انگشت قدرتت

نتونستی این عشق رو به نفرت تبدیل نکنی حرف بزن لعنتی حرف بزن

فکر کردی از دلم چی مونده از اون دلی که ساعتها باهات حرف میزد

شبا برات گریه میکرد چی مونده ،اون پرستو از دل این بنده ات چی

جا گذاشته بگو میدونی از اون دل چی جا مونده؟یه قبرستون یه

قبرستون پر ار جسد سلولهای بدنم همونائی که یه روز دیونه ی

پرستو بودن حالا مردن مردن..............

چرا جوابمو نمیدی من که توی این راه هیچ گناهی نکردم بگو

لعنتی بگو بگو...............

 

نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری

تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره


بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره

اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد

تورو به عشقمون قسم اون روزارم یادت بیاد

حتی دیگه خدامونم حتی دیگه خدامونم به داد ما نمی رسه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه

تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده

بهش بگین سراغشو از کس و ناکس میگیرم

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمیزنه

میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش میزنه

فقط خدا ازت می خوام دست تویه دستاش بذارم

جز آرزویه دیدنیش هیچ آرزوی ندارم

بازم میگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگیره

برگرد بیا به کلبمون تا سرو سامون بگیره


ببخش اگه قسمت نشد تویه چشات نگاه کنم

یا سر رو شونه ات بذارم اسم تورو صدا کنم

تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کیو دارم


دلیله رفتنت چی بود

 

اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده


حتی دیگه خدامونم به داد ما نمی رسه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه

تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده

بهش بگین سراغشو از کس و ناکس میگیرم

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمیزنه

میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش میزنه

فقط خدا ازت می خوام دست تویه دستاش بذارم

جز آرزویه دیدنیش هیچ آرزوی ندارم

بازم میگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگیره

برگرد بیا به کلبمون تا سرو سامون بگیره

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:39 توسط radikalpf |



داستان دست انسان در طبیعت:

طبیعت زیبا بود، طبیعت بی همتا بود ،پرندگان حیوانات به زیبائی

با عشق در کنا رهم زندگی میکردن ،جنگل زیبا بود دریا آرام بود

آسمان جائی برای رهائی و آزادی پرندگان بود ،کوه و کوهستان

مظهر غرور بود و ...........................

اما داستان از اینجا شروع شد که دست انسان به نام پیشرفت علم

در طبیعت باز شد تا که جیب سهام داران پر از ثروت شود ،کوه را با

تمام غرورش به نام معدن خورد میکردن تا عمقی پیش میرفتن که

دیگه هیچ غروری برای کوه نمیماند وریزش میکرد،دست در جنگل

گذاشت و به بهانه چیدن یک شاخه گل بازار تنه ی چوب به نام کاغذ

گرم شد گرم شد واز هزاران هزار یا میلیونه درخت فقط ده ها درخت

باقی مانده وحتی به فکر این نبودن که اکسیژن یه روز به سختی

تولید میشه،دست به آسمان بردن و آزادی را از پرنده گرفتن و او را

به جرم زیبائی وخوش اوازی در قفس حبس کردن و حکم ابد را

به او دادن،دست در دریا برد تا جائی که سونامی و هزاران سونامی

ایجاد شد وهزاران نهنگ حودکشی کردن و انسان به نام تجارت طبیعت

را به سمت نابودی میکشاند و اما ................

 

دست انسان در عشق:

اگه شما به گوشه گوشه ی طبیعت نگاه کنید و حس کنید میبینید ذره ای

از محبت خدا در دل هر موجودی نهفته است و خداوند خالق عشق

و محبت دنیا هست اگه به خاک به درختان به آسمان به ابر به باران

و .........نگاه کنید میتونید محبت خدارو حس کنید و لمس کنید اما لعنت

به روزی که انسان دست در عشق گذاشت...

روزگاران پیش عشق عشق واقعی بود، مجنون بود لیلا بود،شیرین بود

فرهاد بود(نمیدونم تا حالا عظمت کوه بیستون رو دیدید یا نه اگه دیده

باشید به حرف من میرسید)،واز همه مهمتر زهرا بود علی بود،ولی

دست انسان به نام لذت دنیوی وهوس در عشق رفت تا جائی که امروز

یک دختر یا یک پسر به نام عشق و عاشقی و با فریب دامن خودشرو

از دست میده ، وبه نام عشق و عاشقی یک پسر با ده دختر یا بیشتر

در ارتباطه و یا یک دختر به نام عشق و دوست داشتن وبرای خالی

کردن لذتش با چندین پسر رابطه ی عشقولانه داره و ...........

وای به ما انسانها وای به اون انسانهائی که به نام عشق

به نام عاشقی طبیعت زیبای سرزمین عشق رو خراب کردن و به

گنداب و لجن زار نفرت کشوندن و وای بر کسانی که به نام عشق

 و زندگی و ازدواج دامن هزاران دختر و پسر رو به کثافت میکشونن.

وعشق به سمت نابودی میروه ،این روزا به هرکی میگی عشق

یا بهت میخنده یا مسخرت میکنه یا میگه عشق کدومه عاشقی کدومه

و داستان عشق امروزه شده مضحکه ی چهارتا هوس بازه دنیا پرست

خدا میدونه که این موجود زیبا رو به خاطر لذتشون به کجاها میکشونن

و و و ...............................

 

 

و اما و اما......................

 

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

 

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

 

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا

 

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

 

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

 

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

 

زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

 

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

 

 

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

 

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

 

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

 

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

 

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

 

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا

 

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

 

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

 

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

 

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

 

می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم

 

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

 

                                                                  

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:27 توسط radikalpf |



 

خدا خدا

ازتو، از پرستو شکایت دارم :

از تو به خاطر اینکه چرا دادی؟ چرا تا اینجا کشوندی؟

چرا گرفتی؟ چرا نتونستی کمکم کنی که بگیرمش؟

چرا با انگشت قدرتت نتونستی همه چیرو درست کنی؟

تو که میدیدی که هروز بیدار میشدم میگفتم از من

حرکت از تو برکت،برکتت این بود کاش منو میکشتی

ولی تا اینجا نمیکوندیش،چرا خدا چرا چرا جواب بده

همه چی یه طرف حالا که رفت حالا که جدائی رو

نسیب من کردی حالا چرا اینجوری رفت؟چرا اینجوری

مارو از هم جدا کردی ؟ بگو جواب بده بگو جواب بده

چرا چرا مگه تو خدا نیستی تو دیدی من چه

سختیهائی کشیدم بگو حرف بزن چرا اینجوری رفتیم

حالا بشینیم همدیگرو نفرین کنیم بگو حرف بزن خدا

چرا؟ چرا؟ چرا؟

میگن هرچی خدا بده حکمته هرچی خدا بگیره قسمته

تو که حکمتت این بود بدی دیگه قسمتت چی بود؟

حرف بزن دارم دیونه میشم اگه جوابمو ندی دیگه

تورو سجده نمیکنم بگو،خدا خودت خوب میدونی که

من توی این راه همه ی زندگیمرو از دست دادم

بگو بگو حرف بزن ،مگه تو خدا نیستی عدالتت کو؟

 

 

 

سلام پرستو سلام نامرد سلام بی معرفت

بدجوری دلم ازت پره بدجوری، فکر نکن همه چی

تموم شده نه نه تازه همه چی شروع شده

میخوام باهات حرف بزنم گوش بده گوش بده لعنتی

خودت دیدی من چی کشیدم توی این ۳۰ ماهی که

با تو بودم همه چیرو از دست دادم بهت گفتم چون

تورو دارم همه چی فدای سرت اما حالا که مار توی

آستینم بود ندیدمت،ولی جوابتو میدم خیلی بد جوابتو

میدم

میدونم با خیال راحت نشستی همه جیرو

فراموش کردی فکر کنم الان لباس گرونقیمته

جدید خریدی میخوای بری عروسی یا جشن تولد یا

با رقیبم نشستی به گذشته به خاطراتمون میخندی

خوشحالی خوشحالی که نیستم خوشحالی که دیگه

بهت نمیگم چی پوشیدی خوشحالی دیگه بهت نمیگم

موهاتو بنداز تو کسی نبینه ،دستاتو بپوشون کسی نبینه

،خوشحالی دیگه نیستم که وقتی شب دیر میری خونه

یا خوابگاه بگم کجا بودی؟خوشحالی بخند راحت باشپ

ولی بدون یه مرد پیشت بود یه مرد

همدیگرو میبینیم ............................

 

 

ازت شکایت کردم تا بدونی موقع رفتنت نبود

خدا نگهدارت نباشه گرچه دلم راضی نبود

حق نداری که بگذری از عمر من به سادگی

شکایت کردم که یادت بمونه با من چی کردی


اینو بدون بی معرفته انسان نما، تو بدترین وضعیتم

شکایت کردم  تا بدونی از دست تو ناراحتم


اگر چه خیلی شکستم ، حرمتی داره این دلم

شکایت کردم که عرق شرمندگی رو صورتت خونه کنه


شکایت کردم حالا که داری می ری یادت باشه مردی داری

شکایت کردم ولی یادم نبود بخوام نخوام باید بری

شکایت کردم  یاد بگیری اگر چه قیدمو زدی

وقتی که می پرسم کجا ، جواب سربالا ندی

 

وقتی بهت میگم نامحرم اینجاست جواب سر بالا ندی

 

شکایت کردم که بعد از این با کسی بازی نکنی

 

شکایت کردم که بعد از این با احساسات اینو  اون بازی نکنی

 

شکایت کردم نشونت بدم شکستن کمر یعنی جی

 

شکایت کردم که دیگه با غرورت کسیرو نشکنی

 

شکایت کردم که بدونی قبرستون احساس یعنی چی

 

شکایت کردم واسه اینکه مادرت گفت همه چیز یکطرفه بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:39 توسط radikalpf |



 

این شعرو شاید مطمئن نیستم ولی میدونم

چند ماه پیش واسه پرستو نوشتم و اونو

براش خوندم ،وقتی اینو خوندم سکوت کرد

فقط سکوت کرد

 

پرستو گفتم با تو بودن آرزوی من است

 

گفتی دور بودن از هم ،بهتر است

 

گفتم من عاشق تو هستم وتو هم یار منی

 

گفتی عشق روئیاست افسانه است و یار هم رفتنی

 

گفتم به خدا دیوانگی را در عشق تو معنی کردم

 

گفتی تو دیوانه بودی ،من دیوانگیت را رسوا کردم

 

گفتم خوشبختی را آن لحظه فهمیدم که تو آمدی

 

گفتی خوشبختیم رفت آن لحظه که تو آمدی

 

گفتم دلم را جزئ تو به کسی دیگر ندهم

 

گفتی اگر دوباره متولد شوم دل به تو ندهم

 

گفتم بری بی تو ،بی عشق تو میمیرم

 

گفتی میروم تا همین را ببینم

 

......................................................................................................................

 

عزیزم خیلی وقته دردی مونده رو دلم

 

می خوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

 

یادت میاد روزهایی که بهم قول دادی زیاد

 

ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

 

باشه در رو ببند برو بیرون بگذار تنها باشم

 

توی تلاطم بغض ثانیه ها رها باشم

 

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا

 

چه شبهایی بخاطرت نشستم وای خدا

 

می خوای بری به درک پس از یادمم برو

 

یادت میاد گریه کردم گفتم نرو

 

حالا من میرم و تو هم تنها باش با دل خودت

 

ببین چی کار کردی که من بردم تورو از یاد خودم

 

تمام فکرم تو چشمای تو بود

 

کاشکی الان دستات تو دستای من بود

 

تمام مردم این شهر بمن آواره میگن

 

تو این سکوت سرد واسم مرگو به همراه دارن

 

همیشه نفرین من براهت

 

به دل سیاهو نگاهت

 

تا ابد فقط میگم خدا ، خدا

 

کی میشه از دل تو دلم جدا

 

می دونم همش دروغه عشق تو

 

می دونم چقدر شلوغ دل تو

 

الهی خونه خرابت ببینم

 

تا ابد توی عذابت ببینم

 

دیگه از نبودنت نمی سوزم

 

دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

 

برو اشک نریز با این یاد دلم

 

دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

 

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم

 

مثل عاشق تو کتابا اسمتو داد بزنم

 

بترس از اون روزی که با من چشم تو چشم بشی

 

من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی؟

 

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم

 

مثل قبل از نبودنت تو خودم نمیشکنم

 

می شنوم صدایی که تو هیچوقت نشنیدی

 

صدایی که می گفت تو از جدایی میترسیدی

 

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال

 

حرفات تکراری شده یک حرف جدید بیار

 

کاش میشد ببینمت بهت بگم

 

دیگه از دیدنت سیر دلم

 

کاش میشد دیگه چشمام نبینمت

 

از درخت غم دیگه تورو نچینمت

 

کاش میشد چشاتو گریون میدیدم

 

تو تنهایی و غم دل تورو خون میدیدم

 

کاش میشد از چشمام بارون کنه

 

سیل غم ، دلم رو بی تو داغون کنه

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:29 توسط radikalpf |



تو پنداری همان قوی سپیدی

که در دریای قلبم آرامیدی

به آنی که به دریا باز گردی

نمیدانی که با دریا چه کردی!!!

تو قویی......

         لیک.........

                     آن دریا کویر است...

        و بدان...........

                            آن دریا قبرستان احساس است.....

پرستو

 

لعنت به تو با ذات خرابت با این رفاقت و با این مرامت

 

به من نگاه نکن حرز نگاهت دیگه من نمیدم جا و پناهت

 

کجا میری بی صروصدا بی چشم رو ای بی حیا

 

میری با کی رفیق بشی داری میری  پیش کیا

 

تو اومدی سراغ من صدا زدی پیشم میای

 

کم نذاشتم تو عاشقی معرفت و لطف و صفا

 

قایمکی داری میری  تنهام نذار ای  بی وفا

 

تو که همش با من بودی حالا میخوای بری کجا

 

خجالت هم خوب چیزیه خوبه بترسی از خدا

 

برو پیشه هرکی میخوای دیگه سراغ من نیا

 

آره برو بی معرفت دیگه ازت بدم میاد

 

عشقتو کشتم تو دلم دور شو ازت بدم میاد

 

  پرستو نفرین به تو :

 

احساس من بازی نبود که تو باهاش بازی کنی

 

با یه مشت حرف های دروغ دل منو راضی کنی

 

برو از اینجا که دلم حرفاتو باور نداره

 

برو که خونه ی دلم برای تو در نداره

 

دیدی دوستم نداشتی و زیر همه حرفات زدی

 

دست از سرم بردار برو تو که اینو خوب بلدی

 

دیدی دوستم نداشتی دیدی تنهام گذاشتی

 

دیدی پیشم نموندی تو قلبمو سوزوندی

 

حالا که دیگه رفتی حرف هایی که میگفتی ...

 

میگفتی دلم اسیره تو قحطی عشق برات میمیره

 

میگفتی بمون کنارم که توی دنیا کسی ندارم

 

میگفتی جدایی مرگ مثل خزونه مثل تگرگ

 

میگفتی مثل یه خواب از تو گذشتن مثل سراب

 

 

پرستو میدونم یه بازی بو عروسک دستت بودم اما

من به امید زندگی پیشت موندم اما تو منو

بازی دادی

 

دیگه تمومه عشق من و تو

 

 دوست ندارم نمیخوام تو رو

 

دیگه تمومه عشق من و تو

 

خسته شدم من نمیخوام برو

 

عاشقت بودم تنهام گذاشتی

 

نفرینم نکن تو اینو خواستی

 

فرقی نداره عشق تو واسم

 

تو دیگه مردی دورشدی ازم

 

بهتره با هم نباشیم بی وفایی تموم شه

 

من میخوام مثل تو باشم دلم نامهربون شه

 

برو..... دیگه دست ازسر من بردار

 

برو.....شدم از هر چی عشق بیزار

 

برو.......................

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:58 توسط radikalpf |



سلام

 

سلام ای کسی که تو دلم درخشید

 

من دیگه دوست ندارم ببخشید

 

بهتره که نپرسی علتش رو

 

چون که خودت ندادی فرصتش رو

 

بهتره این نامه ی آخر باشه

 

فکر کنم این واسه تو بهتر باشه

 

من واسه اون کسی که دوست ندارم

 

نمیتونم شاخه ی گل بیارم

 

بین تو و اون روزها کلی فرقه

 

توی آسمونت پر رعد وبرقه

 

نه مهربونی نه واسم میخندی

 

هر دری رو من میزنم تو میبندی

 

کجاست همه شعرای عاشقونه

 

کی بود بهم میگفت سلام هونه

 

نه نه صحبت از سلام هونه نیست

 

پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست

 

خواستی فقط صاحب یه قفس شی

 

بری با دیگری هم نفس شی

 

خواستی بگی میشه تو دام بیفتم

 

بعدش بگی، دیدی بهت نگفتم

 

از چش من افتادی نازنینم

 

دوست ندارم دیگه تورو ببینم

 

 

اون کسی که دم میزد از حسادت

 

اگه بمیرم نمیاد عیادت

 

منم میخوام اتمام حجت کنم

 

خیال هردومون رو راحت کنم

 

اگه دلت همین حال بشکنه

 

بهتر از آواره گیای منه

 

من کسیرو میخوام که عاشق باشه

 

اول وآخرش شقایق باشه

 

من کسیرو میخوام که نباشه مثل تو

 

پشیمونم، دوست ندارم، برو

 

پشیمونی گرچه نداره سودی

 

خوب شد که فهمیدم بدی، به زودی

 

 

جواب بدی ندی دیگه تمومه

 

نمیدونم جواب واسه کدومه

 

نامه هامو از بس جواب ندادی

 

جواب بدی شاید بشه زیادیت

 

خدا هم اگه بشه واسطه

 

دیگه دل نمیدم به این رابطه

 

 

اما یادت باشه که این آدما کم نبودن پیشم

 

ولیکن شما

 

نیستید مثل اون روزای طلائی

 

کی گفته سه تا بخش داره جدائی

 

جدائی هر غمش هزارتا بخشه

 

دل میسوزونه مثل آذرخشه

 

 

دیگه تموم شد اون همه غم ورنج

 

وقت قرار و شوق ساعت پنج

 

برو برو پیشه هر کسی که دوست داری

 

حق نداری اسم منم بیاری

 

بخوای نخوای زود برو به سلامت

 

خدا کنه بین ما قضاوت

 

 

بخوای نخوای زود برو به سلامت

 

خدا کنه بین ما قضاوت

...................................................................... 

پرستو برو خدا بین منو تو قضاوت میکنه مطمئن

باش زمان حق من رو ازت میگزره

من منتظر اون روزی میشینم که یکی مثل خودت

بدتر از خودت عاشقت بشه همون بلائی که سر

من آوردی اون سرت بیاره

 

از وقتی که اون همه قرص واسه تو خوردم مریضم

هرشب خون بالا میارم هرشب خواب ندارم هرشب

کابوس میبینم هرشب تو خواب فریاد میزنم

خدا ازت نگذره نامسلمون.............

 .......................................................................

عظمت عشق

در جزيره اي زيبا تمام احساسات زندگي ميکردند ،

شادي , غم , غرور , عشق و ...

 

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد

رفت ، همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده و جزيره

را ترک کردند .

 

وقتي جزيره به زيره آب رفت , عشق از ثروت که قايقي

با شکوه داشت کمک خواست و گفت :

 

آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟

 

ثروت گفت: نه ! من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و

جايي براي تو نیست .

 

عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن

بود کمک خواست .

 

غرور گفت : نه ! چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و

قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد .

 

غم در نزديکي عشق بود ، پس عشق به او گفت :

اجازه بده که با تو بيايم ، غم با صداي حزن آلود گفت:

آه ! من خيلي ناراحتم , و احتياج دارم تنها باشم .

 

عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد , اما او آن قدر

غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را

نشنيد .

 

آب هر لحظه بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شد ,

که ناگهان صدايي سالخورده گفت : من تو را خواهم

برد .

 

عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و

سريع سوار قايق شد .

 

وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و

عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق

دارد .

 

عشق نزد علم رفت و گفت : آن پيرمرد چه کسی بود

که جان مرا نجات داد ؟

 

علم پاسخ داد : زمان !

 

عشق با تعجب پرسيد : چرا زمان به من کمک کرد ؟؟؟

 

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

 

زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:31 توسط radikalpf |



عکس قلب پرستو

دعا واسه پولدار شدنش یه وقت عقده ای نشه.

 

مادرت با سنگدلی گفت:

 

بعد از سه سال همه چیز یکطرفه بود.

 

به بابای مغرورت بگو :

 

گهی

 

پشت

 

به زین

 

گهی

 

زین

 

به پشت

 

تو که از من دل بریدی،

ای که قلبمو دریدی،

لجمو بالا اوردی،

مرگتو به جون خریدی،

 

زخم تو خراشی ساده،

دل من پر از اراده،

رفتم و دلم رو ساختم،

مث رستم مث کاوه،

 

اومدم حقمو ازت بگیرم،

هیکل نحصتو کفن بگیرم،

خرد بشی به پام بیفتی،

حالتو خفن بگیرم،

 

به خیالت من کی کی هستم؟

عروسک باطریی هستم؟

نه جونم یه کینه،

از یه عشق خاکستری هستم،

 

برگشتم به سراغ تو دوباره،

ولی پرم از نفرت و گلایه،

اومدم زندگیتو از هم بپاشم،

همه جا دنبالتم مثل یه سایه،

 

دعای لا خیرم پشت و پناهت،

همه سدای عالم توی راهت،

دو تا سیخ داغ آهنی،

یه روز آخر میکنم توی نگاهت،

 

الهی قحطی بیاد تو احتیاجت،

ستاره ها سقوط کنن توی ملاجت،

همه دکترای عالم،

وا بمونن تو علاجت،

 

الهی بگیری درد بی درمون،

همه ازت فراری شن سوی بیابون،

بی کس بی امید شی،

تک و تنها زیر بارون،

 

الهی بری سفر بی همسفر،

نازل بشه به تو خطر،

بخوری غصه و غم ،

بزنی جز جگر،

 

الهی بره رو سرت کلاه،

بیافته رو سرت خورشید و ماه،

به خاک بشینی،

اونم خاک سیاه،

 

الهی جر بخوره تار و پودت،

تیکه تیکه بشه اعضای وجودت،

برای منت کشی بیای سراغم،

تف کنم رو زخمای کبودت،

 

الهی از همه دلت پشت پا بخوره،

نتونی وایسی زانوهات تا بخوره،

کارت به پست

یه مش انگل بی وفا بخوره،

 

الهی روزی که ببینی داغ عزیزاتو ببینم،

دلم خنک میشه روزی که داغتو ببینم،

الهی بیاد روزی که عزا بگیری،

منم با خنده حناقتو ببینم،

 

الهی خونه خرای شی نمونه اثرت،

ساتور بخوره تو فرق سرت،

خدا با پتک آهنی،

الهی بزنه تو کمرت،

 

الهی کور بشی عصا بگیری،

بعدشم بی صدا بمیری،

الهی هرچی مرض تو دنیاس،

طاعون و آبله و وبا بگیری،

 

الهی دار بزنن پیرهنتو،

سر تخته بشورن تنتو،

تو کوره بندازن،

اون قلب آهنتو،

 

الهی هر چی فحش تو عالمه مردم بارت کنن،

به جرم بی وفایی بیان سنگسارت کنن،

الهی زن و مرد پیر و جوون،

جلو من خارت کنن عارت کنن،

 

حالا با این سق سیاهم،

میگیره نفرین و آهم،

بی وفایی جرم تو بود،

نگی چی بود گناهم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:38 توسط radikalpf |



پرستو

 

ای کاش بشوید تن رسوای تو را چشمۀ خورشید

 

ای کاش که از مزرعۀ سینۀ تو مار بروید

 

ای کاش برقصد تن عریان تو در آتش مسموم

 

ای کاش لب تلخ تو را بوسۀ ابلیس بشوید

پرستو

 

ای کاش که در گور گلوی تو گل خنده بخشکد

 

ای کاش که از چشمۀ چشمت ، همه شب اشک بجوشد

 

ای کاش طلسم شب گیسوی تو را روز بدزد

 

ای کاش که زهر لب سوزان تو را مار بنوشد

پرستو

 

ای کاش که در آغوش عطشدار هم آغوش ، بخشکی

 

ای کاش که معشوق به چشمان تئ خنجر بنشاند

 

ای کاش که فریاد تو را شیهۀ طوفان برباید

 

ای کاش به لب های تو داغ لب بیگانه بماند

پرستو

 

ای کاش بپیچد به فریبنده تنت پیچک شلاق

 

ای کاش که گیسوس تو در آتش صد فتنه بسوزد

 

ای کاش تماشاچی افسون زدۀ مرگ تو باشم

 

ای کاش که چاک کفنت را زن همسایه بدوزد

پرستو

 

ای کاش که تابوت تو بر دوش دو بد مست برقصد

 

ای کاش کفن بر تن بی جان تو ، تا سینه بلغزد

 

ای کاش ببوسد لب خونین تو را گور کن پیر

 

ای کاش که سینه تو ، بر سنگ یخ گور بلرزد

پرستو 

 

ای کاش بمیری . . . ای کاش بمیری . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:57 توسط radikalpf |



 

کوه

 

به

 

کوه

 

نمیرسه

 

آدم

 

به

 

آدم

 

میرسه

 

 

هنوز که هنوزه جای خنجرت روی قلبمه خدا ازت نگذره.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:20 توسط radikalpf |